چهارشنبه ٠٤ مرداد ١٣٩٦
پایگاه اطلاع رسانی رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیشكك حضور حضرتعالی را ارج می‌نهد و از محضرتان تقاضا دارد در صورت پیشنهاد و انتقاد در مورد مطالب این پایگاه از طریق منو «ارتباط با ما» گزینه‌ «فرم ارتباط» نظر خود را برای ما ارسال فرمایید.
نظرسنجی
نظر شما در خصوص مطالب سایت چیست؟

اکثر مطالب سودمند هستند.
برخی مطالب مفید هستند.
مطالب بایستی بیشتر شوند.
برخی از مطالب ضعیف هستند.
در این زمینه نظری ندارم.

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1915
 بازدید امروز : 83
 کل بازدید : 361044
 بازدیدکنندگان آنلاين : 7
 زمان بازدید : 1.5312
ساعت
فلسفه و علوم در تمدن اسلامی

 

تحول فلسفه و علوم در تمدن اسلامی

بخش اول: نگاهي به سير فلسفه در جهان اسلام
واژه فلسفه، شكل عربي شده واژه يوناني فيلوسُفيا (دوست داشتن فرزانگي) است. فلسفه به معناي ويژه و مشخص آن، از هنگامي در جهان اسلام پديد آمد و شكل گرفت كه مترجمان عربي زبان، و بيشتر غير مسلمان، نوشته هاي فلسفي يونان باستان و دوران هلنيستي را در كنار نوشته هاي مربوط به دانشهايي همچون پزشكي، رياضيات، ستاره شناسي و جز آنها از متون اصلي يوناني، يا بر پايه ترجمه هاي سرياني آنها، به عربي برگرداندند. نهضت ترجمه كم و بيش از زمان خلافت امويان آغاز شد و در دوران خلافت عباسيان به اوج خود رسيد؛ به ويژه پس از آنكه مأمون خليفه عباسي در 215 ق / 830 م «بيت ا لحكمه» (خانه فرزانگي) را بنياد نهاد، ترجمه آثار فلسفي شتاب گرفت و در اين ميان وزيران و دولتمردان ايراني در تشويق مترجمان سهم مهمي داشته اند.
در اينجا، پيش از هر چيز، بايد به اين نكته اشاره شود كه يكي از بزرگترين خطاهايي كه درباره فلسفه و تاريخ آن از سوي پژوهشگران اروپايي، از سده هاي ميانه تاكنون، به چشم مي خورد، اين است كه تصور مي شده است فلسفه اسلامي با نام 6 يا 7 فيلسوف آغاز شده، و سرانجام به ابن رشد (د 595 ق / 1198 م) پايان يافته است. اين رويكرد و پيش داوري كه بسيار گمراه كننده بوده است، هنوز هم در دوران ما، درباره فلسفه اسلامي ـ با چند استثنا ـ غالباً از سوي خاورشناسان و نيز تاريخ نگاران شرقي و مسلمان تكرار مي شود. خطاي ديگر، تاكنون اين بوده است كه فلسفه اسلامي را با «‌فلسفه عرب» يكي مي دانسته اند و زباني را كه قالب بيان انديشه ها بوده است، خود آن انديشه ها مي شمرده اند. خاورشناساني كه به فلسفه اسلامي مي پرداختند، در پيروي از سنتهاي اروپايي سده هاي ميانه لاتيني، مدتها دچار همان پيش داوريها بوده اند و همواره همان كج داوريها را درباره روح فلسفه اسلامي تكرار مي كرده اند و به ويژه از آنچه در ايران اسلامي، در عرصه تفكر فلسفي روي مي داده است، به كلي ناآگاه بوده‌اند‌.
حقيقت اين است كه با مرگ ابن رشد، انديشه فلسفي از باختر جهان اسلام به خاور اسلامي انتقال يافت، و در اين ميان، ايران اسلامي كانون بزرگ شكوفايي و بالندگي، يا به ديگر سخن، كانون «دوباره زايش» (رنسانس) انديشه و جهان بيني فلسفي شد و در ايران سرانجام، جهان بيني فلسفي ـ اسلامي سني، جاي خود را به جهان بيني فلسفي‌ـ اسلامي شيعي داد. تاريخ فلسفه اسلامي نيز، مانند تاريخ ملتهايي كه آن را پديد آورده اند، داراي دو چهره است: بيروني و دروني، تاريخ بيروني فلسفه اسلامي، چنانكه اشاره شد، تاكنون از سوي خاورشناسان و نيز مورخان مسلمان، از ديدگاهها و به شكلهاي گوناگون، كم و بيش عرضه شده است و مانند هر پرداخت ديدگاهي با برداشتهاي نادرست و گاه گمراه كننده، همراه بوده است؛ اما آنچه تاكنون، چنانكه شايد و بايد، عرضه نشده است، تاريخ دروني فلسفه اسلامي و فيلسوفان مسلمان است. تاريخ دروني فلسفه اسلامي، يعني تاريخي را كه در درون انديشه و روح فيلسوفان شكل مي گرفته است، مي توان «هرمنوتيك» فلسفه اسلامي ناميد، يعني تأويل، يا بازگرداندن انديشه ها و نظريات فلسفي به خاستگاههاي آغازين معنوي و روحي آنها كه يا ناپديد، يا فراموش شده اند و بدين سان، آشكار كردن آنچه در پس پديده هاي تاريخ بيروني نهفته است. در اين راه، در گذشته هاي نزديك، كوششهايي آغاز شده بود. در اروپا كساني مانند ماكس هرتن (د 1945 م)، و به ويژه اسلام شناس برجسته فرانسوي هانري كربن (د 1979 م) توجه خود را به اين جنبه از فلسفه اسلامي، و به ويژه به گسترش فلسفه در ايران اسلامي ـ و شيعي معطوف كرده اند.
تاريخ نگار راستين فلسفه تنها گزارشگر رويدادهاي فلسفي نيست، بلكه همچنين و پيش از هر چيز، مفسّر آن رويدادهاست، نه رويدادهاي بيروني، بلكه رويدادهاي دروني. فلسفه اسلامي از درون جهان بيني اسلامي، برخاسته است. در اين ميان، گفتني است كه فلسفه در جهان اسلام هميشه راهي هموار را نپيموده است، بلكه گاهي مي بايست از ميان سنگلاخهاي مخالفتها و حتي دشمنيها، گام به گام پيش برود. گاهي نيز تعصبها تا بدانجا مي رسيده است كه كساني اصلاً موجوديت آن را هدف قرار مي داده اند. اينك در ميان بسياري، تنها به يكي از برجسته ترين نمونه هاي آن اشاره مي شود. صرف نظر از آنچه غزالي (د 505 ق/1111 م) در معارضه با فلسفه و فيلسوفان گفته و نوشته بود ـ كه بسيار مشهور است ‍ـ تقي الدين شهرزوري، معروف به ابن صلاح (د 643 ق /1245م)، فقيه، محدث و مفسر شافعي، در يكي از فتواهاي خود فلسفه را بنياد ابلهي و انحلال، و مايه سرگشتگي و گمراهي، و انگيزه انحراف و زندقه مي شمارد و حتي دانش منطق را همچون مدخل فلسفه، مدخل شر مي انگارد و كاربرد اصطلاحات منطقي را در مباحث احكام شريعت، زشت و ناشايست و بدعت مي داند و به فرمانروايان زمان سفارش مي كند تا كساني را كه به فلسفه مي پردازند، از مدرسه ها بيرون كنند و كيفر دهند و حتي ايشان را به شمشير بسپارند.
در آغاز اشاره شد كه فلسفه اسلامي، نخست در شرق جهان اسلام، جوانه زد و سپس به شكوفايي رسيد و چنانكه ماكس هرتن به درستي مي گويد: فلسفه اسلامي از سوي ايرانيان انديشيده و پرداخته شد. به استثناي يعقوب بن اسحاق كندي (د ح 260 ق /873 م) كه از ميان عربها برخاسته بود، نخستين فيلسوفان بزرگ اسلامي ـ همچون فارابي (‌د 339 ق / 950 م) و ابن سينا (د 428 ق /1037 م) ـ ايراني بوده اند.
گفته شد آنچه فلسفه اسلامي ناميده مي شود، پديده اي است كه از درون جهان بيني اسلامي برخاسته، سپس در مرحله نخست در قالب آميزه اي از عناصر مسلط يوناني، مانند فلسفه ارسطويي، و سپس به ويژه عناصر فلسفه نوافلاطوني و عناصر كمتري از فلسفه رواقيان شكل گرفته است؛ اما در مرحله دوم گسترش تفكر فلسفي در جهان اسلام، يعني تفكر فلسفي شيعي ايراني، پديده كاملاً نويني رخ مي نمايد، زيرا در اين باره شكي نيست كه جهان بيني شيعي ايراني، در شكل بخشيدن به محتواي تفكر فلسفي، عامل نوسازنده و عمده اي به شمار مي رود، همانگونه كه كلام شيعي ايراني در رويارويي با كلام اسلام سني چهره كاملاً مشخص خود را نشان مي دهد.
پس از چندي، ميراث فلسفه اسلامي، از خاور به باختر اسلامي ـ اندلس ‍ـ راه يافت و در آنجا مرحله ديگري از شكوفايي خود را ‎آغاز كرد. در اندلس چهره هاي درخشاني مانند ابن باجه (د 533 ق /1139 م)، ابن طفيل (د 581 ق /1185 م) و به ويژه ابن رشد (هـ م م) جلوه گر مي شوند. ابن رشد برجسته ترين نماينده ارسطوگرايي يا فلسفه مشايي، در جهان اسلام است. وي مي كوشيد كه مفسر وفادار انديشه هاي ارسطو باشد و از اينجا معارضات وي با برخي از انديشه ها و نظريات فارابي، ابن سينا و متكلمان و به ويژه غزالي بروز مي كند؛ اما نكته توجه انگيز اين است كه جهان بيني فلسفي ابن رشد، يا آنچه در سده هاي ميانه اروپا، ابن رشد گرايي نام گرفته بود، از سده 13 م به محافل فلسفي اروپا راه يافت و در آنجا پيروان و هواداران بسيار يافت، چنانكه مي توان گفت تا سده هاي 16 و 17 م نيز گرايش مسلط بر انديشه فلسفي اروپايي بود. اما از سوي ديگر، ابن رشدگرايي، پس از مرگ ابن رشد، به شرق جهان اسلام راه و نفوذي نيافت. يعني پس از انتقال كانون انديشه فلسفي به شرق اسلامي ـ و به ويژه به ايران ـ جهان بيني فلسفي ابن رشد، يكباره ناديده گرفته، و فراموش شد و به جاي آن ـ به رغم كوششهاي ستيزه جويانه و انتقادي ابن رشد ‍ـ ابن سيناگرايي، در شرق اسلامي ـ ايران ـ همچنان از شكوفايي و نفوذ بسيار برخوردار گرديد.
از سوي ديگر، با ظهور شهاب الدين سهروردي (د 585 ق /1191 م)، مشهور به شيخ اشراق مرحله تازه اي در جهان بيني فلسفي اسلامي به ميان آمد، فلسفه اشراق سهروردي را مي توان زنده كننده دوباره انديشه هاي فلسفي و عرفان ايران باستان دانست. چنانكه خود وي مي گويد: در ميان ايرا نيان (فرس) گروهي بودند كه راه حقيقت مي پيمودند و هماهنگ با آن رفتار مي كردند. فرزانگان و فاضلاني كه همانند مجوسان نبودند، ما حكمت نوري شريف ايشان را، همان حكمتي كه ذوق افلاطون و پيش از وي حكيمان ديگري بر آن گواهي داده اند، در كتابي به نام حكمه الاشراق، زنده كرديم و پيش از ما كسي به آن نپرداخته بود، جهان بيني فلسفي سهروردي، انگيزه پيدايش «افلاطونيان ايران» يا «اشراقيان» شد و افلاطون گرايي ـ به ويژه آنچه كه از صافي تفسيرها و برداشتهاي فيلسوفان و شارحان مكتب اسكندريه گذشته بود ـ اندك اندك جاي خود را به ارسطوگرايي پيشين، به ويژه از نوع ابن رشدي آن مي داد.
تقريباً همزمان با سهروردي و فلسفه اشراق وي، جهان بيني عرفاني، يا فلسفه عرفاني انديشمند و عارف بزرگ ابن عربي (هـ م) از غرب اسلامي ـ اندلس به شرق اسلامي راه و انتقال يافت و سايه سنگين و دير پاي خود را بر تفكر فلسفي اسلامي گسترده كرد. از آن پس، فلسفه عرفاني ابن عربي، از برجسته ترين عناصر تشكيل دهنده جهان بيني فلسفي اسلامي به شمار مي رود، هر چند كه اين گرايش قبلاً از زمان سهروردي آغاز شده بود. يكي از ويژگيهاي فلسفه اسلامي ايراني، درهم آميزي عقل فلسفي با تجربه زيسته عرفاني است كه نخستين نماينده و برجسته ترين چهره آن سهروردي بوده است. او بود كه با دوباره زنده كردن عناصر روحي و معنوي در انديشه هاي ايران باستان درباره نور و ظلمت، فلسفه را تا مرتبه يك پيش آموزي براي تجربه عرفاني بالا كشيد. نظريه «حقيقت دوگانه»، آنگونه كه به غلط در سده هاي ميانه اروپايي به ابن رشد، نسبت داده مي شد، يعني جدايي ميان فلسفه و الهيات، از سوي سهروردي ابطال مي‌شود‌.
در دوران صفويان، با پيدايش مكتب اصفهان، بار ديگر مرحله نويني در جهان بيني فلسفي اسلامي آغاز مي شود و ميرداماد (د 1041 ق/1631 م) و صدرالدين شيرازي ـ ملاصدرا (د 1050 ق/1640م) ـ برجسته ترين نمايندگان آنند. فلسفه اسلامي از دوران صفوي به بعد آميزه شگرف و مهمي است از فلسفه و عرفان. در آثار فلسفي اين دورانها، حماسه عرفاني ابن عربي، تقريباً از همه سو و در همه جا به چشم مي خورد. بينش فلسفي ملاصدرا و سپس شاگردان وي، در واپسين تحليل، نظام منسجمي است از حكمت اشراقي سهروردي، جهان بيني عرفاني ابن عربي، عناصر بنيادي فلسفه ارسطويي و الهيات افلاطوني و نوافلاطوني، در چارچوب جهان بيني و اعتقادات شيعي ايراني.
در اينجا، بي آنكه به محتواي مسائل فلسفي از ديدگاه فيلسوفان اسلامي پرداخته شود، تنها به‌ چند نكته اشاره مي‌رود. بنيادي ترين مسائل فلسفي اسلامي عبارتند از وجود (هستي)، ماهيت (چيستي)، جوهر، عرض و مطالب وابسته به آنها و در الهيات، مسأله هستي خدا، صفات وي، پيوند خدا با جهان، نظريه آفرينش، يا به ديگر سخن، نظريه فيض يا صدور موجودات از مبدأ همه هستها، جهان شناسي، روان شناسي و به ويژه مسأله سرنوشت روح و معاد. در اين ميان، دو مسأله هستي و چيستي در تفكر اسلامي از اهميت ويژه اي برخوردارند. پرسش بنيادي اين است كه آيا هستي بر چيستي تقدم، و در نتيجه اصالت دارد، يا برعكس ؟ بسياري از فيلسوفان اسلامي اصالت و تقدم ماهيت را پذيرفته اند و وجود را عارض بر ماهيت مي شمارند و برآنند كه وجود از سوي مبدأ هستي بر ماهيات بخشيده، يا به عاريت داده مي شود. از جمله مسائل فرعي نزد فيلسوفان اسلامي، بايد به رويكرد و موضع گيري ايشان در برابر «ايده» ها يا «مثل» افلاطوني اشاره كرد. ارسطو گرايان اسلامي وجود آنها را نفي مي كنند، درحالي كه افلاطون گرايان در اثبات وجود آنها مي كوشند، همچنين بايد اشاره شود كه در جهان‌بيني اشراقي سهروردي مسأله مهم «نور» شايسته توجه است. وي مفهوم نور را جانشين مفهوم وجود مي كند. قطب الدين شيرازي (د 710 ق/1311م) شارح نوشته بنيادي سهروردي، حكمت الاشراق مي گويد كه نور قائم مقام وجود واجب است و ظلمت مقام وجود ممكن را دارد. صدرالدين شيرازي نيز به همين نكته اشاره مي‌كند و مي گويد: سهروردي لفظ وجود را به نور مبدل كرده است، زيرا اگر ظهور هستي بر موجودات و ماهيات نمي بود، همچنان در پرده نيستي و تاريكي نهفتگي باقي مي ماندند.
از ميان منابع مهم و دست اول كه فيلسوفان اسلامي از آنها بهره گرفته اند، نخست بايد از ترجمه عربي مجموعه نوشته هاي ارسطو، به ويژه در منطق، روان شناسي و الهيات، يا متافيزيك، و سپس برخي از آثار افلاطون يا تلخيص آنها، ترجمه برخي از نوشته هاي پلوتينوس (افلوطين)، بنيان گذار مكتب نوافلاطوني، و به ويژه اثولوجيا و نيز ترجمه برخي از نوشته هاي فيلسوف نوافلاطوني پركلس، مانند كتاب الايضاح في الخير المحض، يا كتاب العلل نام برد. برخي از نوشته هاي هرمسي نيز در تفكر فلسفي اسلامي تأثير نهاده است.
سير فلسفه سنتي اسلامي از زمان ملاصدرا تا دوران ما، همچنان ادامه يافته است، و در طي اين زمان، دهها فيلسوف نامدار يا كمتر شناخته شده، نمايندگان تفكر فلسفي اسلامي، به ويژه در ايران بوده اند. برجسته ترين ايشان، در دوران اخير، ملاهادي سبزواري (د 1289 ق/1872م) بوده است كه منظومه و شرح منظومه وي و شرحهاي ديگري كه برآن نوشته شده اند، از متنهاي اصلي درسي فلسفه سنتي به شمار مي روند.
كتاب شناسي: در طي صدواندي سال گذشته تاكنون، خاورشناسان اروپايي، پژوهشهاي بسياري درباره فلسفه اسلامي، تاريخ آن و همچنين مسائل اصلي و فرعي آن عرضه كرده اند كه طبعاً ارزش و اعتبار آنها يكسان نيست. طي همين زمان، بعضي از مؤلفان شرقي و مسلمان نيز به فلسفه اسلامي و به ويژه تاريخ آن پرداخته اند كه ارزش تحقيقي و علمي آنها نيز متفاوت است. از سوي ديگر، مهم ترين كاري كه درباره فلسفه اسلامي تاكنون انجام گرفته است، كشف، تهيه، تدوين علمي و انتشار متون كم و بيش انتقادي از آثار دست اول فيلسوفان اسلامي است كه زمينه و وسايل را براي پژوهشهاي كنوني و آينده آماده كرده است. در اينجا، با رعايت اختصار، از مهم ترين كتابها و پژوهشهاي ديگران درباره فلسفه اسلامي و تاريخ آن ياد مي شود. هر يك از اين نوشته ها، همراه يك كتاب شناسي كم و بيش مفصل است.
در ميان متون بسيار مهم در سالهاي اخير بايد از منتخباتي از آثار حكماي الهي ايران، به كوشش جلال الدين آشتياني، در 4 جلد نام برد كه در فاصله سالهاي 1351 تا 1357 ش/1972 تا 1978 م در مجموعه «گنجينه نوشته هاي ايراني» منتشر شده است. هر يك از اين جلدها، همراه مقدمه تحليلي بسيار سودمند و آموزنده‌اي به زبان فرانسه از هانري كرين است.
* منبع: خراساني، شرف الدين. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 458 ـ 456

بخش دوم: علوم در جهان اسلام
مقدمه

در دورانهاي كهن عمده ترين مراكز دانش و پژوهش در يونان، مصر، شام، بين النهرين، ايران، هندوستان و چين بود. در يونان، پيش از تأسيس مدرسه آتن، رياضي داناني مانند طالس و فيثاغورس، و پزشكاني چون بقراط پرورش يافته بودند، اما به ويژه در زمينه رياضيات قابل تصور نيست كه همه آن پيشرفتها از يونان سرچشمه گرفته باشد. شك نيست كه بخش بزرگي از آن دانش، از مصر و بابل به يونان انتقال يافته بوده است، هرچند چگونگي اين انتقال روشن نيست. در سده 3 ق م مدرسه آتن كه در عرصه دانش جايگاه نخستين را داشت، رونق گذشته را از دست داد و مقام خود را به مدرسه اسكندريه وانهاد.
مدرسه اسكندريه در سده هاي 3 و2 ق‌م در اوج شكوفايي بود و تا سده 4 م همچنان رونق داشت. دانشمنداني چون اقليدس، آپولونيوس، ارشميدس و بطلميوس و بسياري ديگر در آن پرورش يافتند. پس از قدرت يافتن روحانيان مسيحي، پژوهش علمي در اسكندريه سخت محدود شد و كار تدريس، صرف نظر از آنچه به اصول اعتقادي مسيحيت مربوط مي شد، تقريباً به پزشكي منحصر گشت و سرانجام، در آغاز دوران اسلام بسياري از استادان و شاگردان آن به مدرسه انطاكيه رفتند.
آموزشگاه ادسا يا الرها از آغاز سده 2 م به مدت 4 سده، جايگاه ترجمه آثار يوناني به زبان سرياني، و تدريس و پژوهش علمي بود كه طالبان علم را به خود جذب مي كرد. اين آموزشگاه در 489 م به فرمان زنون امپراتور روم شرقي بسته شد و گروه بزرگي از استادان و دانشجويان آن به جنديشاپور كوچيدند. در 539‌م پس از بسته شدن مدرسه آتن به فرمان يوستي نيانوس، گروهي از استادان و پژوهشگران آنجا نيز به جنديشاپور‌، و گروهي به حرّان پناهنده شدند.
در اواخر سده 6 م برزويه پزشك گروهي از پزشكان هندي و نيز شماري از كتابهاي پزشكي هندوستان را با خود به ايران آورد.
مدرسه جنديشاپور در سده 6 م تأسيس شد و به زودي به مركز مهمي براي ترجمه آثار يوناني به پهلوي، و آموزش پزشكي به زبان آرامي تبديل گرديد. شماري از پزشكان يوناني براي تدريس به ايران دعوت شدند، بيمارستان بزرگي نيز در اين شهر ساخته شد، اين شهر در جريان گسترش اسلام به بركت درايت و هوشمندي مردم خيرانديش كاملاً سالم ماند و كار علمي در آن ادامه يافت. گروهي از بزرگ ترين پيشاهنگان پزشكي عصر اسلامي در جنديشاپور پرورش يافتند.
افزون بر اينها در اواخر دوره ساسانيان در مرو، بلخ و سعد نيز مدارس رياضيات و پزشكي برپا بود و تا دوران اسلامي رونق داشت.
* منبع: مولوي، محمد علي. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 459 ـ 458

علم در كتاب و سنت
در آيين اسلام، دانش حرمت بسيار دارد و ارزش آن در رديف ارزش ايمان است: «يرفع الله الذين آمنو منكم و الذين اوتو العلم درجات (مجادله /58/11)». در احاديث نبوي آمده است: ارزشمندترين مردمان آنانند كه دانش بيشتر دارند، دانشجويي فريضه است، در مقام طلب دانش برآييد، گرچه در چين باشد، و فضيلت دانش نزد خداوند از فضيلت عبادت برتر است، و نيز علي بن ابي طالب (ع) در خطبه اي فرمود: سودمندتر از دانش گنجي نيست.
بدين سان، برپايه آموزشهاي اسلامي عابدان گليم خويش از موج به در مي برند و عالمان اين هنر را نيز دارند كه مردمان را از ناداني برهانند. آيات قرآن كه در آنها از منزلگاههاي ماه و اهله آن و وضع ستارگان (بقره /2/189؛ انعام، 6/97؛ يونس /10/5) سخن گفته می‌شود در شمول علم بر گستره عظيمي از دانستنيها از هيأت، نجوم و رياضيات جاي ترديد باقي نمي گذارد. همچنين است حديث نبوي كه برپايه آن، براي آموختن دانش رنج سفر چين نيز روا شمرده مي شود؛ جايي كه در آن روزگار آموزشگاه طيف گسترده اي از علوم محض بود و رياضيات و پزشكي آن بيش از دانشهاي ديگر شهرت داشت. پس آموزش هندسه و حساب نيز در حساب بود و به ارزش و اعتبار مي افزود، قاريان و مفسران از بن جان مي خواندند كه پروردگارا دانش مرا بيفزاي (طه /20/114). اثر ژرف اينگونه آموزشها بود كه بستر مناسبي براي پيشرفت دانش فراهم مي آورد.
* منبع: مولوي، محمد علي. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 459

دوران شكوفايي
برخلاف آنچه غالباً تصور مي شود، كار علمي در جهان اسلام از همان سده نخست در عرصه قابل توجهي آغاز شد. در حقيقت پيش از ظهور اسلام، شماري آثار علمي به زبان عربي كه به عنوان ترجمه متون كهن يوناني يا سرياني شناخته مي شدند، وجود داشتند كه بهره برداري از آنها رفته رفته دامنه گسترده تري به خود مي گرفت و زمينه را براي پيشرفت سترگ سده هاي بعد آماده مي‌ساخت. همچنين كساني در همان آغاز گسترش اسلام با مدرسه انطاكيه و آثاري كه هنوز در اسكندريه باقي مانده بود، آشنايي يافتند و به استفاده از آنها پرداختند. ماسر جويه قديم ترين مترجم دوره اسلامي است كه در منابع از وي ياد شده است. همچنين گفته مي شود كه خالدبن يزيد چون از خلافت نوميد شد، به اميد كسب ثروت به انديشه كيمياگري افتاد؛ به اسكندريه رفت و گروهي از اهل دانش را به ترجُمه آثار يوناني واداشت.
به زودي اوضاع و احوالي پديد آمد كه دانشمندان و دانش پژوهان بسياري از شرق و غرب به جهان اسلام، و به ويژه به بغداد روي آوردند. در حالي كه يهوديان در سراسر جهان مسيحيت مورد آزار قرار داشتند و مسيحيان دانش پژوه نيز با دانش ستيزي كشيشان روبه رو بودند، در جامعه اسلامي، مردم دانشور از هر مذهب و ملت، ارجمند شمرده مي شدند. بدين سان، ماسرجويه، يهودي بصري به دمشق رفت و براي مروان بن حكم خليفه اموي به ترجمه يك اثر يوناني در پزشكي پرداخت. منصور عباسي، جورجس بن جبرئيل بن بختيشوع را به بغداد فرا خواند و وي را در يكي از منازل با شكوه خويش جاي داد و حاجب خود را مأمور ساخت كه در فراهم آوردن وسايل آسايش و رفاه او هيچ كوتاهي رواندارد. همو كساني رامأمور ترجمه آثار يوناني ساخت؛ همچنين گروهي از دانشمندان هندي را به بغداد فراخواند و فرمان ترجمه سيدهانتا، و تدوين اثري به همان شيوه به زبان عربي را صادر كرد.
در زمينه حقوق و پاداشها نيز نه تنها كمبودي در كار نبود، بلكه گاه بخششهاي فراواني نيز صورت مي گرفت. مقرري سالانه جبرئيل بن بختيشوع از هارون الرشيد، 480 هزار درهم بود و با افزودن آنچه به مناسبت اعياد اسلامي و مسيحي به وي پرداخت مي شد، جمع دريافتي مرتب سالانه وي از آن خليفه به 600 هزار درهم مي رسيد. آنچه از نزديكان هارون الرشيد به وي مي رسيد. از اين نيز بيشتر بود و مثلاً تنها خانواده برامكه هر سال مبلغ 2400000 درهم به او مي پرداختند.
تلاشهاي علمي و به ويژه كار ترجمه در دوران خلافت هارون الرشيد سرعت بيشتري يافت. در اين هنگام برمكيان نيز در كار بودند كه در تشويق مترجمان همت بسيار به خرج مي دادند. يك مركز علمي نيز بنياد نهاده شد كه بيت الحكمه نام گرفت و در دوران مأمون گسترش بيشتري يافت، دانشمندان و مترجمان بزرگي مانند بني موسي، حنين ابن اسحاق، حبيش بن حسن و ثابت بن قره، در آن به كار ترجمه، ويرايش و شرح و تأليف اشتغال داشتند. هريك از مترجمان شهريه اي برابر 500 دينار دريافت مي كرد. ترجمه حنين بن اسحاق به قدري هنرمندانه بود كه مأمون هم وزن كتابي كه او به عربي در مي‌آورد، طلا به او مي پرداخت.
بدين ترتيب، بزرگ ترين آثار يوناني در پزشكي و رياضيات و نجوم، مانند وصايا، فصول، و اپيدمي و اخلاط بقراط و تشريح، اسطقسات، مزاج و النبض الكبير جالينوس و اصول هندسه اقليدس و مجسطي بطلميوس و دهها اثر ديگر، و نيز شماري كتابهاي فارسي و هندي به عربي ترجمه شدند. و چون در متون ترجمه شده ابهامات بسيار به چشم مي خورد، شروح و تفاسير بسياري نيز بر آنها نوشته شد و صدها تحرير و تأليف تازه فراهم آمد.
طي 3 سده صدها دانشمند نابغه پرورش يافتند: محمد بن موسي خوارزمي، پيشتاز بزرگ كاربرد روشهاي جبري در حل مسائل هندسي كه ترجمه كتاب حساب وي به زبان لاتيني، با عنوان كتاب خوارزمي، نام او را جهاني ساخت و آن را به شكل تصحيف شده آلگوريسم به معناي يك شيوه ويژه محاسبه به واژگان زبانهاي اروپايي افزود؛ ثابت بن قره، كه ابتكاراتش در حل مسائل رياضي از جمله در محاسبه سطح سهمي و حجم سهميوار، نقش بزرگي در پيشرفت رياضيات، و به ويژه حساب انتگرال ايفا كرد؛ ابوكامل مصري، كه كار خوارزمي را در كاربرد روشهاي جبري براي حل مسائل هندسي ادامه و گسترش داد و ظاهراً بدون آگاهي از كارهاي يونانيان، به طرح و حل معادلات سياله پرداخت كه روش جديدي، ساده تر از روش ارشميدس، براي تربيع سهمي ابداع كرد؛ اخوان الصفا، با شماري رسائل در رياضيات و دانشهاي ديگر‌؛ ابوالوفاي بوزجاني، كه با اثبات رابطه ميان سينوس و كسينوس مجموع و تفاضل زوايا، با سينوس و كسينوس هريك از آن زوايا و محاسبه سينوس نيم درجه، جايگاه مهمي در تاريخ مثلثات به خود اختصاص داد؛ ابوسعيد سجزي، كه به پژوهشهاي نو درباره بسياري از مسائل هندسي، از جمله قطوع مخروطي پرداخت، مسأله تثليث زاويه را براي نخستين بار با روش علمي حل كرد و بر اصل توازي اقليدس پرتو تازه اي افكند و در اسطرلابي كه ساخت، موضوع حركت وضعي زمين را مطرح كرد؛ ابن هيثم، كه پژوهشهاي وي در نورشناسي و حل مسأله اي در همين زمينه كه به يك معادله درجه چهارم مي انجامد و به نام خود او شهرت يافته است و ابتكارات نبوغ آميزش در حل مسائل مثلثات از راههاي هندسي و استفاده از رياضيات در حل مسائل مربوط به علوم طبيعي و كاربرد روش افناء براي محاسبه حجم ـ كه سرانجام به ابداع حساب انتگرال منتهي شد ـ از سوي دانشمندان غربي مورد استفاده فراوان بوده است؛ ابوالجود، كه دستاوردهاي بزرگ او در رياضيات و از جمله رسم 7 ضعلي و 9 ضلعي منتظم، و پاسخهاي او به پرسشهاي بيروني در تاريخ رياضيات با ارزش بسيار تلقي مي‌شود؛ بيروني، جامع ترين دانشمند عصر خويش با ذهني پژوهشگر و بي نظير كه به بركت ابداعاتش در حل بسياري مسائل رياضي، از جمله تثليث زاويه، محاسبه وتر يك درجه، و محاسبه نسبت قطر دايره به محيط آن در كنار ديگر دانشها در تاريخ رياضيات نيز جايگاه مهمي يافته است؛ عمر خيام، كه از جمله با رساله اي در جبر و مقابله، يكي از برجسته ترين آثار رياضي در زبان عربي و پژوهش منظم در معادلات درجه اول، دوم و سوم و رساله اي در شرح دشواريهاي اصول موضوعه اقليدس، توجه مورخان علم را به خود معطوف داشته است و صدها تن ديگر.
* منبع: مولوي، محمد علي. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 460 ـ 459

دوران ركود
دوران شكوفايي دانش در جهان اسلام رفته رفته به پايان مي رسيد. البته كار علمي به نيروي رونق سده هاي گذشته همچنان ادامه داشت، اما شور و شوق كاهش مي يافت. دانشجوياني كه همه توان و قريحه خود را در خدمت دانش مي نهادند و استادان را بر سر شوق مي آوردند، كمتر و كمتر مي شدند. بدين سان، دانشمنداني چه در رياضيات و نجوم و چه در علوم ديگر پرورش مي يافتند، اما در شمار از بزرگان دوران شكوفايي بسيار كمتر بودند و در نيروي انديشه و پژوهش و نوآوري با ايشان هيچ نسبتي نداشتند، گويي دوران خوارزمي، كوهي، ابوالوفا، سجزي، ابن هيثم، ابوالجود، بيروني و ابن سينا بي بازگشت سپري شده است. بذرهاي دانش ستيزي كه برخي مكاتب در سده هاي گذشته پاشيده بودند، به ويژه پيروزي انديشه اشعري در عرصه قدرتهاي حاكمه، رفته رفته آثار خود را در جلوگيري از پيشرفت دانش آشكار مي‌ساخت. حاصل اين ويرانگري را با ويراني و ركود ناشي از هجوم مغولان كه در پي آن فرا رسيد، برابر شمرده اند. جنگهاي صليبي و پريشاني و ناايمني ناشي از آنها ـ كه پيش از آن فعاليتهاي علمي را در بخشهايي از جهان اسلام مختل ساخته بود ـ با آنچه از حمله مغولان حاصل آمد، قابل قياس نيست.
در طول تاريخ هيچ تمدني با چنين هجوم فشرده ويرانگري روبه رو نشده است. تنها نصيرالدين طوسي بود كه توانست بخشي از آن فرهنگ سترگ را نجات دهد. شكوفايي كوتاه مدت سده 7 ق /13 م و ظهور كساني چون كمال الدين ابن يونس، اثيرالدين ابهري، محيي الدين مغربي و خود نصيرالدين، با رساله هايي در شكل قطاع، درباره خطوط موازي و انديشه هاي نو درباره اصل توازي، تحرير اصول هندسه اقليدس و تحرير مجسطي، حاصل يك رستاخيز رياضي با شكوه، ولي زودگذر بود.
* منبع: مولوي، محمد علي. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 461 ـ 460

علل ركود علمي
مخالفت با دانش، و تحقير و تكفير دانشمندان از آفتهايي است كه دامن بسياري جوامع را گرفته است. در جامعه اسلامي نيز از همان آغاز زمزمه هايي درباره ناسودمندي ياحتي زيان بخشي علوم اوائل، يا دانشهاي يونان شنيده مي‌شد. مروجان اين دانشها به رغم ستايشي كه در كتاب و سنت از علم شده بود، دشمنان بسيار داشتند. در ميان سنت گرايان قشري، به ويژه اشعريان، كساني بودند كه در كنار مبارزه با فلسفه، آموزش رياضيات، نجوم و كيميا را نيز ناروا مي شمردند، فن پزشكي نيز ـ گرچه‌‌به علل‌روشن‌نسبت به آن‌اندك تساهلي روا می‌داشتند. گه‌گاه ازتعرض ايشان بركنار نمي‌ماند. اين نيز روشن است كه در جريان گسترش اسلام، برخي فرماندهان دست به كتاب سوزي زده‌اند؛ بعدها نيز گاه چنين اتفاقاتي مي افتاد، چنانكه محمود غزنوي هم كتابهاي فلسفه و نجوم را مي سوزاند. در نامه اي منسوب به يك نويسنده نامدار سده 3 ق / 9 م مي خوانيم كه از هندسه بيزاري مي جويد، از خداوند مي خواهد كه او را از شرّ اين دانش مصون دارد و سوگند ياد مي كند كه هيچ گاه در پي هندسه نرود. حتي اگر اعتقاد قلبي آن نويسنده چنان نبوده، و اين سخنان را براي دفع تهمت بدديني از خود و خانواده اش نوشته باشد و يا آنگونه كه گاه گفته مي شود، آن جملات را يكي دوقرن ديرتر، از زبان وي جعل كرده باشند، باز نشان مي دهد كه در برخي محافل نسبت به اين دانشها چگونه مي انديشيده‌اند.
ابوريحان بيروني شكوه داشت كه چون به مردمان روزگار خويش مي نگرد، مشاهده مي‌كند كه در همه جا، كساني در هيأت جهل جلوه گرند و به ناداني مباهات مي كنند و با اهل فضل دشمني مي ورزند و بر ايشان ستم مي كنند و به اتفاق زشت ترين و زيان بخش‌ترين خصلتها را نيك مي شمارند و برخي از ايشان دانش را گمراهي مي نامند تا آن را در نظر مردمان نادان همانند خويش ناپسند نمايند و مهر الحاد بر آن مي نهند تا باب سركوب اهل دانش را بر خويش بگشايند و گروهي گرانجان كه خويشتن را به انصاف مي ستايند، چهره حكيم روشن راي به خود مي گيرند و مي پرسند: فايده دانشها چيست‌؟ زيرا كه از فضيلت آدميان بر جانوران آگاهي ندارند. غزالي‌، مدرس نظاميه و امام شافعيان كه چندين سده پس از روزگار خويش همچنان سيدالفقها ناميده مي شود و مذهب شافعي بر مدار او مي‌چرخد، با دليري تمام فتوا مي دهد كه پرداختن به دانش اقليدس و مجسطي و دقايق حساب و هندسه گرچه ذهن را نيرومند مي كند، ولي ما به سبب يك آفت آن را ناروا مي شمريم، زيرا كه از مقدمات علم اوائل است و اينگونه دانشها، كار آموزندگان آنها را به مذاهب فاسده مي كشاند. همو در شرح اين استدلال در جاي ديگري، نشانه هاي بيشتري از دانايي خويش عرضه مي كند: از دانشهاي رياضي، يعني حساب، هندسه و هيأت دو آفت زاده مي شود: يكي آنكه آشكاري براهين در اين دانشها، موجب پديد آمدن اعتقاد نيكو در حق فيلسوفان ـ كه اين علوم از پايه هاي كار ايشان است ـ مي شود و آن كس كه چنين اعتقادي پيدا كند، چون حديث كفر و انكار ايشان را بشنود، به تقليد محض كافر مي گردد و من بسيار كسان را ديده ام كه با همين برهان كافر گشته‌اند. غزالي بر ناروايي آموزش رياضيات از اينگونه برهانها بسيار داشت‌. وي البته در دوراني، مانند بسياري فقهاي ديگر دانش پزشكي را براي حفظ تندرستي ضروري مي يافت، اما سرانجام به اين نتيجه رسيد كه «از طب نيز جز تكبر نيفزايد». دانش ستيزي و تحريك عوام و جهال بر ضد اهل دانش و پژوهش، به قوت قشريگري پيش مي‌رفت. گاه آن را از تلبيسهاي ابليس مي شمردند. در بسياري موارد قدرت سياسي محرك اصلي بود و به هر حال، به ياري قشريون بر مي خاست. جامعه اي كه جهل بر آن حاكم گردد، عرصه تاخت و تاز مردم شياد مي شود، آنگاه براي اهل دانش مجالي نمي ماند.
دوران شكوفايي در چنين شرايطي رفته رفته به سرآمد، مقاومت درازمدتي كه مردم دانش پرور در برابر تهديد و تكفير قشريون نشان دادند و به نيروي روح بزرگ خويش مدتها جامعه اسلامي را همچنان به عنوان عمده ترين كانون دانش در جهان حفظ كردند، حيرت انگيز است. دستاوردهايي كه حاصل آمد و بعدها در روند تكامل به سطح دانش امروزي در مناطق ديگر جهان رسيد، يعني دانشي كه بشر كنوني از بركات آن برخوردار است، بدون فداكاري آن فرزانگان جهان اسلام كه در برابر درنده خويي نگهبانان جهل و قدرتهاي حامي ايشان به جد ايستادند و پرچم دانش را از دست ننهادند، ممكن نبود.
اكنون كه به آن فرهيختگان و روزگار درخشان ايشان مي انديشيم، از بيت الحكمه و دارالحكمه، از مدرسها و كتابخانه هاي بغداد، قاهره، جنديشاپور، بلخ، بخارا، قرطبه و غرناطه، از رصدخانه هاي شماسيه و قاسيون و نيشابور و مراغه و سمرقند ياد مي‌كنيم؛ از رويدادهاي تلخ و شيرين بسيار، از دق مرگ شدن حنين بن اسحاق و مصلوب شدن اسحاق بن عمران، از مرگ ابوسهل مسيحي به هنگام گريز از محمود غزنوي، از آوارگي و حبس ابن سينا و از اندوه جانكاه خواجه نصيرالدين، و از آن آرزوهاي خاك شده و شكوه غم انگيز بيروني، با آن ذهن تابناك كه به هوشمندي فرا رسيدن روزگار ركود دانش را پيش بيني كرد: «‌نشان روزگار پيشرفت دانشها آن است كه مردمان به علوم رغبت كنند و دانشوران را گرامي دارند، اما روزگار ما بدين نشان نيست، بلكه به وارونه آن است، و اگر هنوز دانشي هست، بازمانده از روزگاراني است كه بدين نشان بودند».
* منبع: مولوي، محمد علي. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 462 ـ 461

طب و داروشناسي
تاريخ طب و داروشناسي در تمدن اسلامي از همان آغاز اسلام قابل بررسي است. مسلمانان از ديرباز براي دانش طب اهميت بسيار قائل مي شدند و حتي در حديثي منسوب به پيامبر اكرم (ص) علم ابدان بر علم اديان مقدم آمده است. گرچه انتقال سنن و ميراث پزشكي ايراني و هندي و يوناني به طور منظم و عملي به قرن 2 ق / 8 م باز مي گردد، ولي بايد گفت كه مسلمانان صدراسلام در ايام پيامبر اكرم (ص) در كنار تجربيات محدود و اندك پزشكي خود، با سنت پزشكي ايران و هند و ميراث يونان از طريق جندي شاپور ناآشنا نبودند. چنانكه گفته اند، حارث بن كلده، پزشك عرب معاصر پيامبر (ص) از كساني بود كه در بيمارستان جندي شاپور تحصيل كرده بود. به روزگار خلفاي دمشق نيز پزشكاني چون ماسرجويه، نويسنده كتابهايي چون قوي العقاقير و منافعها و مضارها حامل ميراث پزشكي ايراني و يوناني به قلمرو اسلام بوده‌اند.
با اينهمه، ورود جرجيس بن بختيشوع جندي شاپوري به بغداد به دعوت منصور عباسي در واقع آغاز انتقال ميراث طبي غيرعربي به جهان اسلام است. كتاب كُنّاش، يا مجموعه مسائل طبي و دارويي او نخستين اثر، يا از نخستين آثاري است كه در اين دوره نگاشته شده است. پس از او بسياري از جندي شاپوريان و شاگردان آنها، خاصه فرزندان و نوادگان جرجيس روي به بغداد نهادند. از آن ميان مي توان اينان را نام برد: 1. عيسي بن صهاربخت صاحب كتاب قوي الادويه المفرده؛ 2. ماسويه پدر يوحنا كه چند دهه در جندي شاپور به داروسازي اشتغال داشت؛ 3. پسر او يوحنا از پزشكان و مترجمان نامدار آثار پزشكي يوناني به عربي، و نويسنده الادويه المسهله؛ 4. حنين بن اسحاق چشم پزشك، داروشناس برجسته و صاحب العشر مقالات في العين، و اختيار ادويه علل العين و آثار مهم ديگر.
يكي از پديده هاي اين دوره رواج سنت «طب شرعي» است كه به تدريج از خلال احاديث پيامبر (ص) و امامان شيعه (ع) درباره برخي مسائل طبي و حفظ الصحه تدوين گرديد. از جمله الطب النبوي اثر ابن قيم جوزيه، المنهل الروي في الطب النبوي از ابن طولون‌، الطب في الكتاب و السنه از عبداللطيف بغدادي، و طب الصادق و طب الرضا و طب الباقر را بايد ياد كرد. در اين عصر گذشته از پزشكي جندي شاپور، سنت پزشكي هندي از طريق ترجمه آثاري چون السموم اثر شاناق هندي، و پزشكي يونان به طور مستقيم از طريق ترجمه آثار بقراط و جالينوس، بنياد علم پزشكي در تمدن اسلامي را تشكيل مي‌داد‌. ابن نديم [در الفهرست] فهرستي از منابع پزشكي يوناني و ايراني و هندي به دست داده است. همچنين فهرستي كه ابن رضوان (هـ م) از آثار بقراط آورده است، از 50 اثر درمي گذرد. كتاب الفصول بقراط از آثار بسيار رايج در جهان اسلام بوده كه شروح متعددي به قلم پزشكان بزرگي چون ابن ابي صادق و رازي بر آن نوشته شده است. رازي همچنين چند كتاب جالينوس را تلخيص كرده بوده است.
بايد گفت پزشكي و داروشناسي ـ كه آن را علم صيدنه يا صيدله نيز مي خواندند ـ از همان روزگار با يكديگر پيوستگي تام يافتند، به گونه اي كه گاه تمايز ميان منابع پزشكي و دارويي غير ممكن مي نمايد. چنانكه بهترين پزشكان كساني بودند كه خود داروشناس و داروساز محسوب مي شدند؛ اما داروسازان غالباً تنها از خواص و انواع داروهاي مفرد و مركب اطلاع داشتند و از واكنش مزاجهاي گوناگون در برابر بيماري و دارو مطلع نبودند. از اين رو، در دوران پيشرفت علم طب، تركيب داروها نيز اغلب زير نظر پزشك انجام مي گرفت، يا خود پزشكان بدين كار مي پرداختند و در كنار آثار طبي خود، كتابها و رسالاتي نيز در داروشناسي تأليف مي كردند. آنان كتابهاي داروشناسي را براساس نظريه اخلاط و طبايع ـ كه در آن بيماريها و داروها بر حسب سردي و گرمي و تري و خشكي مزاج بيمار يا طبيعت داروها بررسي مي شد ـ تقسيم بندي مي كردند. تشخيص غلبه يكي از اين اخلاط و طبايع، علت آن و تجويز داروي مناسب براي ايجاد تعادل ميان آنها بسيار مهم بود. بايد گفت داروها از نظر بساطت و تركب به داروهاي مفرد (عقاقير، جمع عُقّار) و مركب (قراباذين، اقراباذين) تقسيم مي شد. پزشكان داروهاي مركب را براي ايجاد تعادل ميان خواص و مزاج و طبيعت داروهاي مفرد و تأثير متناسب با بيماري مي ساختند و تجويز مي كردند. نيز از آنجا كه داروها نباتي، معدني، يا حيواني بود، داروشناسي ارتباط بسيار نزديكي با گياه شناسي و جانورشناسي و كيميا داشت؛ چنانكه آثاري چون فردوس الحكمه، الحاوي و قانون هريك حاوي فصولي در گياه شناسي و جانور شناسيند.
به هر حال از قرن 3 ق / 9 م پزشكان و داروشناسان نامداري ظهور كردند كه آثارشان تا مدتهاي مديد مرجع و مستند پزشكان بعدي قرار گرفت و حاوي نوآوريها و تحقيقات و نظريات نوين بود. در اين سده، نخست بايد از ابن ربن طبري‌ (هـ م) نام برد؛ كتاب فردوس الحكمه او نخستين كتاب جامع پزشكي است كه تأثير بزرگي بر پزشكان بعدي نهاد. بعضي نظريات او در آسيب شناسي و طب باليني و داروشناسي حائز اهميت است. در همين سده حنين بن اسحاق رساله‌اي ممتاز در چشم پزشكي به نام العشر مقالات في العين نوشت و از اين رو او را بنيان گذار اين علم به معناي اخص در تمدن اسلامي خوانده‌اند. همچنين كتاب اقراباذين شاپور بن سهل (د 255 ق) رئيس بيمارستان جندي شاپور، ساليان دراز در بيمارستانها و نزد اطبا و داروشناسان رواجي بسيار داشت. كتاب بختيشوع بن جبرائيل(د 256 ق)موسوم به نصائح‌الرهبان في‌الادويه‌المركبه از آثار مهم در اين سده به شمار مي‌رود.
از ديگر كتابهاي داروشناسي بايد به مفردات الادويه غافقي، المفردات ابن بيطار، و از داروهاي مركب به قراباذين كندي، قراباذين سمرقندي و قراباذين قلانسي اشاره كرد كه از آثار مهم و رايج بوده، و از منابع اساسي متأخران به شمار مي رفته است. كتابهاي في المرض المسمي ديابيطا از عبداللطيف بغدادي، في المعده و مداواتها از ابن جزّارقيرواني، و تذكره الكحالين از علي بن عيسي جراح، نيز از تك نگاريهاي جالب و مهم اين اعصار است. در سده 4 ق/10 م ابوالحسن احمد بن محمد طبري كتاب معروف المعالجات البقراطيه را نوشت كه ابن ابي اصبيعه آن را نافع ترين كتاب خوانده است. محمد بن زكرياي رازي كتاب الحاوي را تأليف كرد كه بزرگ ترين دانشنامه طبي جهان اسلام به شمار مي رود و به ويژه درباره آبله و حصبه و بعضي تركيبات داروها ـ كه 3 جلد از كتاب خود را بدان اختصاص داده ـ تحقيقات بديع عرضه كرده است. الحاوي و نيز طب المنصوري او هر دو در قرون 13 و 15 م به لاتيني ترجمه شد و بارها در اروپا به چاپ رسيد. رازي در تأليف آثار پزشكي و نيز اشتغال به مداواي بيماريها و داروشناسي از غالب پزشكان برجسته متقدم از مسلمان و مسيحي و زرتشتي و ايراني و هندي و يوناني بهره گرفته، و در مواضع بسياري نام و آثار آنها را ذكر كرده است. كتاب الجدري و الحصبه (آبله و سرخك) او حاصل بخشي از مهم ترين تحقيقات طبي در تمدن اسلامي و علم‌پزشكی‌به طور كلي به شمار مي رود. ترجمه هاي متعدد اين كتاب در اروپا بارها چاپ شده است.
همچنين كتاب هدايه المتعلمين اثر ابوبكر اخويني بخاري در پزشكي و به ويژه داروشناسي حائز اهميت بسيار است. اخويني در اين كتاب با ديدگاهي انتقادي به نظريات داروشناسانه پزشكان متقدم نگريسته، و غالب داروهايي را كه وصف كرده، خودآزموده است. كتاب ابومنصور موفق هروي به نام الابنيه عن حقايق الادويه كه حاوي نوعي تقسيم بندي نوين در داروهاست، به ويژه در شرق اسلامي رواج بسيار داشت. يعقوب بن زكريا كسكري نويسنده كناش في الطب، احمد بن ابي الاشعث نويسنده الادويه المفرده، ابوماهر موسي بن سيار صاحب امراض العين، و ابن مندويه اصفهاني نويسنده‌رساله في‌تركيب طبقات‌العين و آثارديگرند كه‌دو پزشك‌اخير ازاطباي بيمارستان عضدي بوده‌اند. شاگرد ابوماهر به نام علي بن عباس مجوسي اهوازي صاحب الطب الملكي، يا كامل الصناعه‌الطبيه بزرگ‌ترين پزشك‌پيش از ابن‌سيناست كه كتابش رواج كامل داشت و از كتب درسي به شمار می‌رفت.
اما ابن سينا و كتاب قانون او نامدارترين مرجع پزشكي قرون گذشته است كه نظريات نويني درباره ساختمان بعضي از اندامها و انواع داروهايي كه خودساخته. و آزمايش كرده است، يا نخستين توصيفات دقيق از داروهايي چون «‌ترياق كبير»، «بزرگ دارو» و معجون «فيروزنوش» عرضه كرده است. قانون به زبانهاي لاتيني، فرانسوي، انگليسي، آلماني و عبري ترجمه شد و تا قرن 17 م در مراكز علمي اروپا تدريس مي‌گرديد. در جهان اسلام نيز اين كتاب چنان رواج و اهميت داشت كه تا زمانهاي متأخر نيز بر آن شرح مي نوشتند، از آن جمله اند: شرح ابن نفيس، و شرح فخرالدين رازي، و شرح قطب الدين شيرازي.
در همان ايام ابوريحان بيروني كتاب صيدنه را در داروشناسي تأليف كرد كه به سبب تقسيم بندي داروها و شيوه استفاده از انواع آنها و تفاوت خواص بر حسب نوع استفاده از آنها، و ذكر نامهاي يوناني و سرياني و عربي و ايراني داروها از مهم ترين آثار درنوع خود به شمار مي رود.
در زمينه دامپزشكي نيز مسلمانان كوششهاي بسيار نشان دادند و كتابهاي متعددي با عناوين كتاب الخيل، الخيل و الفروسيه، كتاب البيطره، بيطارنامه، فرسنامه و جز آن نگاشتند كه برخي از آنها اكنون در دست است و اهتمام مسلمانان را به اين فن نشان مي‌دهد.
درباره تدريس پزشكي و تربيت پزشكان بايد گفت اين امر در بيمارستانها و گاه در مدارس و غالباً در خانه پزشكان صورت مي گرفت، چنانكه رازي، ابن سينا و ابن ميمون از كساني بودند كه در منزل به تدريس مي پرداختند. در برخي مساجد نيز تدريس طب رايج بود. مانند مسجد ابن طولون و جامع الازهر كه در اين كار مشهور بودند. درباره كتابهاي درسي و ترتيب تدريس آن اطلاعات بيشتري در دست داريم و مي دانيم كه در قرون اوليه اسلامي، كتابهاي بقراط و جالينوس، و پس از آن و در كنار آنها، آثار بزرگ پزشكان عصر اسلامي از حنين بن اسحاق و ابن ماسويه تا ابن سينا و رازي متون درسي را تشكيل مي دادند كه به ترتيب خاصي خوانده مي شد. امتحان اطبا نيز مبتني بر كتابهاي خاصي چون محنه الطبيب از حنين بن اسحاق، عشر مقالات في العين در چشم پزشكي، كناش بولص در شكسته بندي، التصريف زهراوي در جراحي، فصولي از طب المنصوري و في محنه الطبيب رازي بوده است.
پزشكان عصر اسلامي همچنانكه به جسم خود توجه داشتند، از بيماريهاي جان و روان و ارتباط آن با امراض جسماني غافل نبودند. از جمله آثاري كه در اين زمينه نگاشته شده است، مي‌توان به الطب الروحاني اثر رازي، الطب و الاحداث النفسانيه نوشته ابوسعيد بن بختيشوع اشاره كرد. گذشته از آن مسائل مربوط به اخلاق پزشكي و آداب آن نيز مورد توجه بسيار بوده است. چنانكه ابن رضوان كتاب التطرق بالطب الي السعاده را نوشت و رهاوي كتاب ادب الطبيب، و صاعد بن حسن كتاب التشويق الطبي، و ابن ماسويه كتاب النوادر الطبيه را در اين زمينه پديد آوردند.
اشتغال به پزشكي و مداواي بيماران و ساخت و عرضه داروها، قوانين و شيوه هاي تعيين شده اي داشت كه پزشكان و داروسازان ملزم به رعايت آن بودند و نظارت بر اجراي اين قوانين برعهده محتسب و دستگاه حسبه بود. دانشمنداني كه به تأليف درباره حسبه پرداخته اند، فصولي از كتاب خود را به اين قوانين اختصاص داده اند. از جمله بايد از نهايه الرتبه في طلب الحسبه از شيزري ياد كرد كه يادآور شده است محتسب مي تواند نظارت دقيق به ويژه بر داروسازي داشته باشد.
از اين زمان ركود علمي كه به تدريج قلمرو بسياري از دانشهاي رايج در جهان اسلام را فرا مي گرفت، در دانشهاي پزشكي نيز مؤثر افتاد و آثار طبي كه از حدود قرن 6 ق/12 م به اين سوي نگاشته مي شد، معمولاً جز شرح و تفسير آثار متقدمان نبود؛ اگرچه در همين دوران نيز گاه به آثار برجسته اي برمي خوريم كه همچون كتاب نورالعيون نوشته ابوروح محمد بن منصور جرجاني، معروف به زرين دست حاوي مطالب بديع و بي‌سابقه‌اند. همچنين كتابهاي سيداسماعيل جرجاني پزشك نامدار سده 6 ق چون ذخيره خوارزمشاهي و الاغراض الطبيه از اهميت و رواج خاصي برخوردار بودند؛ به ويژه كتاب ذخيره گذشته از فوايد طبي، اثري گرانبها در داروشناسي نيز محسوب مي گردد. شيوه جرجاني در طبقه بندي بيماريها و وصف آنها نيز جالب توجه است.
پزشك مشهور بعدي نجم الدين محمود بن الياس شيرازي در كتاب الحاوي في علم التداوي به مباحثي چون آسيب شناسي و نشانه شناسي بيماريها پرداخته است. از پزشكان عصر مغولان و تيموريان بايد از نصيرالدين يوسف بن كتبي صاحب مالايسع الطبيب جهله، نجيب الدين سمرقندي صاحب قراباذين و الاسباب و العلامات يادكرد كه كتاب اخير به ويژه بسيار رايج و مورد توجه بوده، و شرحي از آن به قلم برهان الدين نفيس بن عوض كرماني در دست است. شايد مهم ترين پزشكي كه در دوران ركود به تحقيقات جديد دست زده، و نظريات جالب عرضه كرده است، بهاءالدوله محمد حسيني نوربخش صاحب خلاصه التجارب باشد كه درباره بيماريهاي بعضي اعضا نكات مهمي ارائه كرده است.
از اين دوره به بعد با آنكه شمار كتابهاي طبي در مصر، شام، ايران و شبه قاره هند روي به فزوني نهاد و آثار بسياري در طب و داروشناسي پديد آمد، اما اين آثار در تاريخ طب از اهميت خاصي برخوردار نيستند و اين روند تا ورود طب نوين به جهان اسلام همچنان دوام يافت؛ گرچه در همين اعصار نيز پزشكان برجسته اي ظهور كردند كه تنها در شيوه معالجه براساس همان نظريات كهن تغييراتي دادند.
* منبع: محقق، مهدي. ”مدخل اسلام“. دايره المعارف بزرگ اسلامي. زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي. تهران: مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1367-، جلد 8، ص 465 ـ 462